hot page

خرید بک لینک
از وقتی رفتی...میدانیاز وقتی رفته ای...دست و دلی نمانده اصلا؛ که بخواهد ب نوشتن برود یا نرود...اخرین بار ک دفتر شعرم را باز کردم روزی بود ک رفتی...و بعد هر بار ،هی فکر میکنم اینجایی!دفتر و قلم برمیدارم...تا میخواهم بنویسم...ناگهانخودکار تمام میشوداخرین صفحه ی دفتر ورق میخورد...دستانم بهانه میگیرند...نگاه تر که میکنم! میبینم رفته ای!و بعد مثل یک کاغذ خیس همانطور ک نگاهم روی در خشکید؛ دست نوشتنم خشک میشود ودستانم بی انکه حتی اخرین بازمانده های جعبه سیاه وجودشان را روی کاغذ خالی کنند... از نوشتن می ایستند...و باز من میمانم و کاغذی ک از بی حرفی سفیدی اش را قورت میدهد...و ناامیدیمثل پرنده ای که ب hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: وقتی,رفتی, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

مینویسم
شاید...
نگاهت از روی شعرهایم عبور کند
و بعدشعرهایم بیفتند توی چشمان تو...
وبعد شعرهایم بیفتند توی چشمان تو...
مثل ماهی های رنگارنگی که میان دریای چشمانت غرق میشوند!!!
وتو اگر یکبار چشم هایت را در اینه دیده بودی!
انقدر از ذوق میگریستی ک تمام شعرهایم را آب میبرد!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:9 توسط آرام|


hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: اگر, نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

آمدنت
آمدنت بازشدن شکوفه ی گیلاس است
اول بهار
همان روزی که آفتاب، بی تاب تر از همیشه میتابد!
ولی افسوس
اینجا
سالهاست که زمستان است...!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:9 توسط آرام|


hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: آمدنت, نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

دیوانهدر حیاط رخت میشوید...با او که توی اتاق است حرف میزند...نشسته کنار تخت...با او که خوابیده است حرف میزند...راه میرود توی خانه با او که صدایش را نمیشنود درد دل میکند..دیوانه نیست...مادر است...(تو نمیدانی ولی...حتی اگر مغز پسرش بمیرد.قلب او ... هنوز زنده است.)نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:10 توسط آرام| hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: دیوانه, نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

دوست داشتنت
دوست داشتنت
چونان غده ای بدخیم میان قلبم...
انقدر عاشقانه هایش را توی خودش میریزد
که روزی
چنان میان قلبم بزرگ میشود
که
مرا خواهد کشت...

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:10 توسط آرام|


hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: دوست,داشتنت, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

بادآوردهیکی از شبهایی که دلم ناگهان بودنت راخواسته بود امدی...و از شکاف باز درتابیدی به خانه...انگار که باد... خورشید را نصفه شب اورده باشد کهفردا را زودتر شروع کند...و یکی از صبح هایی که هنوز هیچکس دلش برای بیداری تنگ نبودمثل ابرهایی که دست های باد مدهوششان کرده باشدرفتیوانروزو همان دم صبحانقدر غروب شدکه اسمان تصمیم گرفتبرای همیشه سیاه بپوشد... حالا منوقت میکنمتمام شبب قدر تمام دلتنگی هایم ب باد اورده ای فکر کنم که باد اورا برده بود...نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:11 توسط آرام| hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: بادآورده, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

انتخاب تلخشوخی ک نداریمتعارف هم نداریماگر روزی بیایی کلباس سفید ب تن داشته باشمروی انتخاب بعد از تو ام پا نمیگذارمحتی اگر برای همیشه تو عشق اول باشیحتی اگر نتوانم تا اخرین نفسم ، یک نفس بدون عشق تورا تجربه کنمحتی اگرشده بعد راندنت ،روحم را از تنم برانماگر نباشیواز فرط نبودنت انتخاب دیگری کنمبه همین عشقمان ک قدر چشمهایت دوستش دارم قسمروی انتخابی ک کرده ام پا نمیگذارمپس یا به موقع بیایا اصلا نیاکه منطاقت اشکهای تورا ندارمک اگر مشکی چشمان تو رنگ اشک بگیردسیاهی تمام لباس های سفیدی که بی لبخند تو به تن شود را به اتش خواهم کشیدکه اگر مشکی موهایتاشفتگی اش رابه دلت دهدتمام اشفتگی های دنیا را به جان hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: انتخاب,تلخ, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

چشمانت
چشمانت
شبی است بارانی
با ماهی همیشه چارده!
که به هیچ خورشیدی اجازه ی طلوع نمیدهد!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:12 توسط آرام|


hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: چشمانت, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

شک ندارم

که همیشه
پیش از غروب خوابیدی! ک شب ب چشمانت نیامده...

که اگر شب چشمان تو را دیده بود
سیاهی چشمانت
چنان قلبش را فرا میگرفت
ک هیچ وقت روی طلوع کردن نمیافت

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:12 توسط آرام|

hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: چشمان, نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

میگویی...میگویی:تا باران میگرفت صدای پایش میشد ک با یک کتاب و یک لیوان قهوه از پله ها میرفت بالا... زیر باران می ماند...باران ک میرفت دوباره صدای پایش میشد.میگویی:کتابفروشی ک میرفت دست از پا نمیشناخت...نمیدانست کدام را بردارد...آنقدر ک اگر اجازه میدادم تمام پولهایش را میداد کتاب میخرید.میگویی:هر کس که میرفت دلش میگرفت...بارها شده بود پای رفتن غریبه ها اشک ریخته بود.انگار کل دنیا را جاداده بود توی قلبش.ک با هر رفتنی قلبش هزار تکه میشد.میگویی:هر وقت کسی دردی داشت...هروقت کسی یکنفر را میخواست کنارش بنشیند و اشک بریزد...هر وقت کسی غمی توی دلش داشت...انگار که غم خودش باشد...بغلش میکرد و اشک میریخت hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: میگویی, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:53

صفحه بندی